تبليغاتX
ای مهر طلوع کن که خوابیم همه

اللهم عجّل لولیک الفرج

 سوگ
آری دل آسمان هم امشب گرفته است این را خوب می توان فهمید که شهادت یکی از ائمه را در سوگ نشسته است

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در چهارشنبه 1385/09/29 ساعت 5:48 بعد از ظهر |
 شهادت
شهادت امام جواد را به امام زمان (عج) و تمام دوستدارانش تسلیت عرض می کنم  
|+| نوشته شده توسط مهناز.م در چهارشنبه 1385/09/29 ساعت 5:36 بعد از ظهر |
 طلــوع می کـنـد

طلــوع  می کـنـد  آن  آفتــاب   پنهانی

ز سـمت  مشـرق  جغـرافـیای عرفـانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست؟

شنیده ام  که می آید  کسی  به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار

کسی شگرف کسی آنچنان که می دانی

کسی که نقطه آغاز هرچه پرواز است

تویـی  که  در سفـر عـشق  خط  پایانی

تویی  بهـانه آن  ابرهـا  که می گریـند

بیا  که  صاف  شود  این هوای بارانی

تـو  از  حــوالی  اقـلیم  هـر  کجـــاآباد

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار  نام تو  لنگـر گرفت کشـتی عشق

بیا  که نام  تـو  آرامشی است طوفانی

 

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در جمعه 1385/09/24 ساعت 1:20 بعد از ظهر |
 جمعه انتظار

يك روز به هيأت سحر مي آيد
با سوز دل و ديده ي تر مي آيد
يك روز به انتقام هفتاد و دو شمس
با سيصد و سيزده قمر مي آيد
                                                              

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در جمعه 1385/09/17 ساعت 3:58 بعد از ظهر |
 انتظار

باورکنیم که هریک ازمابه تنهایی می توانیم

 

  ولویک ثانیه ظهوررانزدیک سازیم وباپیوستن

 

  لحظه هاوثانیه هاست که گام به گام به فرج

 

          نزدیک خواهدشد

 

 بیاییدباعمل خودهمراه باشورونشاط،این باور

 

 رادرخودودیگران تقویت کنیم که مامی توانیم

 

غَریب فاطمه (س)راازغربت غیبت خارج سازیم

 

          ومگرازشیعه جزاین انتظاری هست؟

 

 

 

                  برهم زنید یاران

                             این بزم بی صفارا

             مجلس صفاندارد

                                                   بی یارمجلس آرا 

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در سه شنبه 1385/09/14 ساعت 2:4 بعد از ظهر |
 تهذیب نفس

تهذیب نفس شرط درک محضرمبارک

آقاامام زمان(عج)

روزی آقا (آیت الله بهجت) فرمودند:

در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین(ازدروس حوزه) را تدریس

می کرد، مطلع شدکه گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از

لحاظ درس خیلی عالی نبود،

کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود.

روزی چاقوی استاد(در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود،

و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به

همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و

وی هر چه میگردد آن را پیدا نمی کند و به تصورآنکه بچه هایش

برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی

می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود.

و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.

روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:

« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و

فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید

و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است.

از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد،

روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون

خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما

با جایی ارتباط دارید،

به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟


استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف

خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم،

این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید:

اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند.

مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد

هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند

از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا

تمام میشود و روزی به وی می گوید:

آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟

می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند.

آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر

بگویید چون شما قاصد پیام بودی

( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین )


آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود:

لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم

شما تهذیب نفس کنید

من خودم نزد شما می آیم. »

به نقل از:حاج آقاقدس ازشاگردان آیت الله بهجت
|+| نوشته شده توسط مهناز.م در سه شنبه 1385/09/14 ساعت 1:56 بعد از ظهر |
 من ميخوام
من ميخوام كفتري باشم ، كه تنها تو منو هوا كني
دلمو گره زدم به پنجره ات دارم ميرم
دوست دارم تا من ميام، زود گره ها رو واكني
صد هزار دفعه هم شده پاي ضريح زار ميزنم
تا يه بار دلت بسوزه، دردامو دوا كني
دوست دارم كه از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضا بگم تو هم منو رضا كني
|+| نوشته شده توسط مهناز.م در سه شنبه 1385/09/14 ساعت 1:54 بعد از ظهر |
 خدایا سپاس

هر صبح که چشم می گشایم خورشید را بالای سرم می بینم و ابرها را که با شیطنت در نقطه های مختلفی از آسمان به این سو وآن سو می روند و نسیم را که همچنان می وزد و کوچه ها و خیابانها و خانه ها را از عطر زندگی مست می کند.

هر وقت دلم می گیرد یاد تو آرامشی خاص به من می بخشد و احساس می کنم انسان از دریاها آبی تر و از کوهها مقاومتر و از زمین و کهکشان بزرگتر است . احساس می کنم دستهای مهربان تو بالای سرم است و حتی یک لحظه مرا فراموش نمی کنی .

هر وقت مشکلات و مصایب فراوان و سقف اتاقم تیره می شود نام تو و یاد تو آرامم می کند و با خود می گویم اگر چه خیلی از آرزوهایم پرپر شده اند و خیلی دیگر از آنها دست نیافتنی به نظر می آیند اما هنوز خدای مهربان نگاهش را از من در یغ نکرده است .هنوز باران فرو می بارد و از شاخه های درختان پر از سیب و گلابی و انجیرست . هنوز رودها سر خوشانه جاری اند و می توان زمزمه دل انگیز پرندگان را از لانه هایشان شنید

هر وقت شانه هایم زیر بار این همه درد و سختی و رنج خم می شود یاد توست که قامتم را استوار نگاه می دارد . در لحظه های غم و اندوه و فشار از دست کلمات و اشیای زمینی کاری بر نمی آید و فقط نور تو کلام نورانی توست که می تواند به من امید دوباره ای بدهد.

خدایا سپاس که هنوز تو را در کنار خود می بینم و دستهای گرمت را بر شانه های یخ زده ام احساس می کنم . سپاس که گفتگو با تو و نشستن روبه روی جبروت و ملکوت تو تمام غمهای عالم را به یکباره از دل می زداید و دوباره شوق زندگی و زنده ماندن و امید به فردا را به من می بخشد وبه قول شاعر:

!بود سوزی در آهنگم خدايا 

!تو می دانی که دلتنگم خدايا

دگر تاب پريشانی ندارم

نه از آهن، نه از سنگم خدايا !

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در چهارشنبه 1385/09/08 ساعت 2:0 بعد از ظهر |
 دو پسرم‌را از حضرت‌عبّاس‌عليه‌السلام‌گرفته‌ام‌!
. نقل‌مي‌كنند: در بروجرد فردي‌يهودي‌موسوم‌به‌يوسف‌و معروف‌به‌دكتر بود كه‌ثروت‌زيادي‌داشت‌، ولي‌فرزند نداشت‌. براي‌پيدا كردن‌فرزند، چند زن‌به‌همسري‌گرفت‌امّا از هيچ‌كدام‌فرزندي‌به‌دنيا نيامد. هر چه‌خودش‌مي‌دانست‌و هر چه‌نيز ديگران‌گفتند، از دعا و دارو، به‌كاربست‌و عمل‌كرد، ولي‌اينها نير اثر نبخشيد.
روزي‌مأيوس‌نشسته‌بود، مرد مسلماني‌نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده‌اي‌؟! گفت‌: چرا افسرده‌نباشم‌؟ چند ميليون‌ريال‌مال‌و ثروت‌جمع‌كرده‌ام‌براي‌دشمنان‌! زيرا فرزند ندارم‌كه‌بعد از مرگم‌مالك‌آنها شود، اوقاف‌وارث‌ثروت‌من‌مي‌شود.
آن‌مسلمان‌پاك‌طينت‌گفت‌: من‌راه‌خوبي‌بهتر از راه‌تو مي‌دانم‌، اگر توفيق‌داشته‌باشي‌مي‌تواني‌از آن‌طريق‌به‌مقصودت‌نايل‌شوي‌. ما مسلمانها يك‌باب‌الحوائج‌داريم‌كه‌نامش‌ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌است‌. هر كه‌به‌آن‌بزرگوار متوسّل‌بشود نااُميد نمي‌شود. ما به‌آن‌حضرت‌متوسل‌مي‌شويم‌و حاجتمان‌را به‌وسيلة‌او از خدا مي‌گيريم‌. تو هم‌مخفي‌خدمت‌آن‌حضرت‌برو و عرض‌حاجت‌كن‌، تا فرزنددار شوي‌.
دكتر يوسف‌مي‌گويد: حرف‌اين‌مرد مسلمان‌رابه‌گوش‌گرفته‌و، مخفي‌از چشم‌زنها و همسايه‌هاو مردم‌، با قافله‌اي‌به‌سوي‌كربلا حركت‌كردم‌. در آنجا وارد حرم‌حضرت‌ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌شده‌و عرض‌كردم‌: آقا، دشمن‌تو و دشمن‌پدرت‌در خانه‌ات‌آمده‌و عرض‌حاجت‌دارد، حاشا به‌شما كه‌مرا نااُميد برگرداني‌.
باري‌، حاجت‌خود را اظهار داشته‌و از حرم‌بيرون‌آمدم‌و باز به‌طور مخفي‌با قافلة‌ديگري‌به‌بروجرد برگشتم‌. پس‌از سه‌ماه‌زنم‌حامله‌شد و چون‌فرزند پسري‌به‌دنيا آورد من‌نامش‌را غلام‌عبّاس‌نهادم‌. چندي‌بعد نيز براي‌بار دوّم‌حامله‌شد و چون‌باز پسري‌به‌دنيا آورد اين‌بار نامش‌راغلام‌حسين‌گذاشتم‌.
يهوديهاي‌بروجرد مطلب‌را فهميده‌اعتراضها به‌من‌كردند كه‌چرا اسم‌مسلمانان‌را روي‌پسرانت‌گذاشته‌اي‌؟! هر چه‌دليل‌آوردم‌نشد. عاقبت‌، به‌آنها گفتم‌كه‌قضيّه‌از چه‌قرار است‌.
بدآنهاگفتم‌كه‌: اين‌دو پسر را از حضرت‌ابوالفضل‌العبّاس‌عليه‌السلام‌گرفته‌ام‌و جريان‌را از اوّل‌تاآخر برايشان‌نقل‌كردم‌.
نقل‌مي‌كنند: آن‌يهودي‌تا زنده‌بود به‌علما و سادات‌احترام‌كامل‌مي‌گذاشت‌، ولي‌همچنان‌دردين‌يهود باقي‌بود.
|+| نوشته شده توسط مهناز.م در چهارشنبه 1385/09/08 ساعت 1:51 بعد از ظهر |
 تربت
دوستان برای شفای همه مریضان دعا کنید مخصوصا مریض مد نظرالتماس دعا

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در شنبه 1385/09/04 ساعت 11:26 قبل از ظهر |
 تماشاگر

خود را از هستی جدا نکن

اگر گلی دیدی با کل یکانه شو

اگر غروب آفتاب را دیدی

خود را در آن محو کن

بی تفاوت نمان....

تماشاگر صرف هستی مباش

در هستی مشارکت کن

با دیدن آسمان پر ستاره شب

ستاره ای شو

و در ضیافت بزرگ زندگی شرکت کن

خود را در کل فانی کن

و طعم هستی کل را بچش

همانطور که رود به دریا می ریزد

و خود را در دریا می بازد

تو نیز خود را در دریا گم کن...

 

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در شنبه 1385/09/04 ساعت 11:22 قبل از ظهر |
 ولادت
سلام دوستان

ولادت با سعادت حضرت معصومه(س) را به همه ی شما و مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

|+| نوشته شده توسط مهناز.م در چهارشنبه 1385/09/01 ساعت 2:22 بعد از ظهر |